دست دردستان من بگذار ...
توراباخود به نمكزاري نمكين خواهم برد كه در شيب زمين ازنخلهاي سربه
فلك كشيده آذين شده است ودردوردست رشته كوههاي آبي رنگ در
نمايش قدرت خداي ازلي دلبري مي كنند وتو از اينجا مسحور طبيعت
شده اي مي خواهي بماني وآنچه را كه بياضه مي خوانندش لحظاتي
بشناسي و دمي درآن خود را به آرامش تاريخ بسپاري وبه جادوي نياكان
باستان وپس از اسلام ساعاتي بياسايي
بامن همراه شو ...
تا راز گنبد آبي درخشاني كه امامزاده گويندش را براي توبازگويم ومعماي
مقبره سنگي آنطرف تر كه شيخ حسين خوانندش را براي تو بگشايم از
هفت برادران براي تو سخن دارم مرداني كه زمانه بر قبور متبركشان درخت رويانده است تا قامت سبزشان در كوچه هاي تاريخ گم شود ولي مي دانم تو نخواهي گذاشت تا تيغ زمان وزمانه درمظلوميت سكوت مردان مومن،دسترنجشان وخانه هاي خشتي آنها را سرببرد
بيا تا بازگويم كه گنج چيست وكجاست ...
خانه هاي خشتي ومرداني كه با خلوص خشت برخشت نهاده اند وقتي باران مي آيد بوي نم كاهگل مشام را نوازش مي دهد نارنج قلعه اي كه گوياي رشادتها واستقامت اجداد كوير نشين من است تازه مي فهمم پشتكار چيست درمحاصره گرماي سوزان خورشيد كوير باآبي كه قطره قطره از دوردست باقنات به اينجا هدايت شده چگونه چنين موزون ديوار ساخته اي وطبقه افزوده اي به روزگاري كه كمبود امكانات بيداد مي كرد
بامن باش ...
تابگويم كه گنبد سبز مسجدجامع وحسينيه زيباي كنارش يادگارچه سالهاي دوري است وپذيراي چه كساني بوده است با تو از همه خواهم گفت ازاو كه جذبه روحاني اش بعد از سالها تحصيل علوم ديني مردم را شيفته خود كردوسرانجام گمنام وايثارگرانه در خاك شد و او كه نخل عزاي حضرت سيدالشهدا (ع) را مخلصانه سالها بردوش كشيد وغريبانه بدون هرنامي وعنوان مهمان خاك كوير گشت ازهمه خواهم گفت.
با ما باشيد